عشقت آموخت به من رمز پریشانی را
چون نسیم از غم تو بی سر و سامانی را
بوی پیراهنی ای باد بیاور ، ور نه
غم یوسف بكشد ، عاشق كنعانی را
دور از چاك گریبان تو آموخت به من
گل من غنچه صفت ، سر به گریبانی را
آه از این درد كه زندان قفس خواهد كشت
مرغ خو كرده به پرواز گلستانی را
لیلی من ! غم عشق تو بنازم كه كشی
به خیابان جنون ، قیس بیابانی را
اینك آن طرفه شقایق ، دل من کز سوزش
داغ بر دل بنهد لاله ی نعمانی را
همه ، باغ دلم آثار خزان دارد ، كو ؟
آن كه سامان بدهد این همه ویرانی را
شعر از استاد حسین منزویاین روزها سخت درگیر کار و فعالیت هستم و ارتباطم با شعر بیشتر به خواندن اشعار اساتید شعر امروز می گذرد باور کنید مدتی ست جوشش سابق در من فروکش کرده و زبان شعرم الکن شده است بهانه های شعری از من گریزان شده اند و درخت عقل گرایی در اعماق وجودم تناور گشته و ریشه دوانیده اند. به یاد روزهای بارانی احساس بهاری ام همچنان غبطه می خورم و به انتظار قاصدک های شیرین سخن تمام وجودم سراپا گوش است.
باشد که باشیم برای هم...
بعد از مدتها اومدم تا با شما سخنی کوتاه داشته باشم. واقعیتش بعد از سفر زیارتی مدینه منوره و مکه مکرمه به دنبال بهانه ای بودم که مطلبی بنویسم ولی نشد تا اینکه دو سه هفته پیش برای دوستان شاعر چند سری مجموعه شعر خریدیم و به اونا هدیه کردیم یکی از این مجموعه ها مجموعه اشعار استاد حسین منزوی ست. اغلب غزلها و اشعار استاد منزوی انصافا" قوی و دل نشین ست یکی از اونا رو انتخاب کردم و براتون گذاشتم. راستی در خانه ی خدا و در طواف عمره برای همه ی دوستان دعا کردم حتی اونایی که دیگه یادی از من نمی کنند. برخی از تب و تاب های روابط دوستان را به خدای بزرگ سپردم تا هر آنچه به صلاح باشد آن کند. الهی که همه ی شما به این سفر واقعا" پربرکت و معنوی دعوت شوید.
در انتظار تو تا كي سحر شماره كنم؟
ورق ورق شب تقويم خویش پاره كنم؟
نشانه هاي تو بر چوب خط هفته زنم
كه جمعه بگذرد و شنبه را شماره كنم
براي خواستن خير مطلقي كه تويي
ز هر كتاب و ز هر باب استخاره كنم
شب و خيال و سراغ تو باز مي آيم
كه بهت خانه ي در بسته را نظاره كنم
تو كي ز راه مي آيي كه شهر شب زده را
به روشنايي چشمم چراغ واره كنم
ز ياس هاي تو مشتي بپاشم از سر شوق
به روي آب و قدح را پر از ستاره كنم
هزار بوسه ي در انتظار لك زده را
نثار آن لب خوش خند خوش قواره كنم
هنوز هم غزلم شوكراني است الا
كه از لب تو شكرخندي استعاره كنم
دومين جلسه ي شعرخواني و نقد شعر، دوشنبه ي اين هفته با حضور استاد محمد سلماني برگزار شد يكي از مجموعه هاي شعر استاد سلماني كتاب تب نيلوفري است كه با لطف خود استاد تهيه و در بين اعضاي كانون توزيع شد. غزل شماره ي شش اين كتاب رو به فراخور حال انتخاب كردم و براي دوستان گذاشتم. اين روزها ارادتم به استاد خيلي بيشتر شده و شيفته ي منش و مرام و دلباخته ي اشعارشون شدم
اگر چه بین من و تو هنوز دیوار است
ولی برای رسیدن بهانه بسیار است
بر آن سریم کز این قصه دست برداریم
مگر عزیز من! این عشق دست بردار است؟
کسی به جز خودم ای خوب من، چه می داند
که از تو، از تو بریدن چقدر دشوار است
مخواه مصلحت اندیش و منطقی باشم
نمی شود به خدا، پای عشق در کار است
در آستانه ی رفتن، در امتداد غروب
دعای من به تو تنها خدانگهدار است
کسی پس از تو خودش را به دار خواهد زد
که در گزینش این انتخاب، ناچار است
همان غروب غریبانه گریه خواهی کرد
برای خاطره هایی که زیر آوار است
با سلام به دوستان عزيز و همراهان هميشگي
يكي از برنامه هايي كه از ابتداي حضورم در شركت به صورت جدي دنبالش بودم برپايي جلسات هفتگی شعر بود كه به لطف خدا چند ماهي است با حضور تعدادي از شاعران و علاقه مندان، اين جلسات آغاز شده است. اين اواخر احساس كرديم كه بايد از حضور يكي از اساتيد براي راهنمايي بيشتر بهره بگيريم تا اينكه موفق شديم با استاد محمد سلماني به توافق برسيم. حضور ايشان در جلسه ي ديروز انرژي مضاعفي به جمع حاضر بخشيد. خوشبختانه پس از اينكه اعضا شعرشونو خوندند آقاي سلماني بزرگوار اظهارعلاقه مندي كردند تا به اين جلسات نظارت داشته و بچه ها رو راهنمايي كنند چون قبل از اون به من گفته بودند بايد ببينم توان دوستان در چه سطحيه؟ شايد نيام. كساني كه استاد رو مي شناسند مي دونند كه ايشون زياد اهل رسانه اي شدن نيستند به قول خودشون تريبوني نيستند. در هر صورت خوشحالم كه اين محفل ادبي با حضور اين غزلسراي ارزشمند پرفروغ تر از گذشته خواهد درخشيد.
سلام به دوستان عزيز، سلام به نود!
نوروز 90 ، تعطيلات، ايران گردي و سفر و سياحت، فرصت بسيار ارزنده اي بود تا لحظه ي تحويل سال در حرم حضرت شاهچراغ در شهر تاريخي و فرهنگي شيراز به آرزوها و برنامه هاي آينده بيشتر فكر كنم. در آرامگاه حافظ بزرگ، بغض سينه ي دردمندم شكفت و به ياد همه ي روزهاي دلتنگي، دلتنگ تر از هميشه، عشق را با جان و دل شنيدم آنروزي كه با وضو و خالصانه تفالي زدم و اين غزل دلربا به استقبالم آمد: منم كه شهره ي شهرم به عشق ورزيدن ....... و يادآوري روزهايي كه با اشعار دل نشينش چه دوران ماندگاري در زندگيم ثبت گرديده و ادامه دارد، برايم دردآور و شيرين بود. در آرامگاه سعدي استاد بزرگ سخن، مات و مبهوت بزرگي ايرانيان پيشين و فرهيخته گشتم. شكوه و عظمت تخت جمشيد و ساير آثار تاريخي كه بخش مهمي از هويت ايراني ماست بسيار برايم لذت بخش و غرورانگيز بود.
اميد كه در سفر بعدي ديدار آرامگاه مولاناي بزرگ نصيب من و همه ی دوستان گردد.
سّدی میان دل ما قد کشیده است
لعنت به آن که درین جا سد کشیده است
پیشاپیش عید خجسته ی نوزوز را به شما ایرانیان بلند همّت تبریک و شادباش می گویم. همواره مانا باشید و کامروا
بی تو، غروبم غربت صحرا گرفته
بی تو، وجودم وحشت فردا گرفته
من با خیال خود قراری دارم امشب
با تو ، خیالم وسعت رویا گرفته
..........................
بی من نرو آن سوی فردای زمانه
بی من نشو دمساز تنهای ترانه
با من بمان این روزهای بی بهانه
با من بمان با دردهای عاشقانه
آن قدر دلم گرفته بود !
که انگار عصر جمعه است
حال و هوای پنجشنبه ها
چه قدر شبیه جمعه هایی ست !
که شنبه ی با تو بودن را در این عصرانه های تکرار
به انتظار می کشد
به تقویم خط خطی ام نگاه کردم
دیدم که شنبه ها
چه بی تفاوت از کنارم عبور کردند
اما خنده ی نگاه تو
بهار را به یادم آورد
چه قدر دلتنگ روزهای دلتنگی ام
آری تو را با من کاری نیست
اما دلم همه کاره ی من ست
و من همه ی کارم با دل ست
این دل غرق تماشای توست
حتا اگر تو را با من کاری نباشد
کاملا" جوششی و فی البداهه است و بدون ویرایش برای دوستانم گذاشتم امید که به دیده ی محبت بخوانید. ۱۲/۱۲/۱۳۸۹
در و دیوار آرام
شهر درختان، درخواب
درختان دیروز در خواب آرام
پنجره ها، هیچ صدایی نمی شنوند
و بهار، زمزمه می کند در گوش باد
که ای شب ’شبهه ناک!
در آغوش زمستان
پنبه از گوش بردار!
و بنوش جام هوش را
چه سخت ست زمانی که
باد از کوچه ’بگذرد
و پنجره بسته باشد.
3/12/1389
وقتی دلم می گیرد
دل می بندم
به حباب حلم
وقتی که بغض ابرهای بدون باران
باز شد
تلخک بازی توت آوران برگ های بی جهت باد
و تیشه زنان تکلم سرا
در بوستان بی نیازی بی دلان
بی اعتبار خواهد شد
باید بود و باداباد را تابوت کرد
دوستان عزیز این سروده یک حس شخصی ست. مانا باشید.
بی ادعا، شعر من از تصویر و رویا خالی است
ای مدعی، ذهن من از تدبیر دنیا خالی است
تمرین مشق عاشقی در جمع یاران می کنم
دستم تهی و قلب من،از عاشقی ها خالی است
اين دوبيتي رو ديشب در جواب شاعري گفتم كه بايد با شعر جوابشو مي دادم.
پنجره تا قد تو کوتاه
و شاید
قد تو، اندازه ی دست من شود
انگار
قاب پنجره، طاقتش طاق می شود
غبار نشسته بر شیشه
مدت هاست که زمان را گم کرده
و حسرت دل
دیر زمانی ست که زمان را به یاد دارد
کاش زمان
زمین را می چرخاند
و در مدارش
زبان می گشود:
که چگونه پرواز گرفت
نیاز گم شده ی یک راز؟
راز سیبی که از زمین به آسمان رفت
باید که آسمان سکوت کند
تا رمز و راز پرواز، نیلگون بماند. ۵/۱۱/۸۹
ابهام و بي دلي
و رفتن
به سلول های شهر رویا
علامت های سئوال
مدام در دام سکوت !
؟؟؟؟؟؟؟؟؟ !!!
پلک ها دیر زمانی ست که یکدیگر را ندیده اند
و اشک ها هر روز، روی گونه ها می دوند
لب ها طول و عرض جاده ی آفتاب را
فراموش کرده اند
و گوش ها از تکرار آواز قار قار!
و خش خش برگ های تکرار
به ستوه آمده اند
اینجا عقل صدرنشین ست
و عشق زندانی سینه ی بی دلان
***********
باید از خود فرار کرد
تا تبر، تیغ ، تیشه/
شبنم ، شیشه و ریشه را
مجازات نکند. 2/11/1389
سلام برخوش سلامان ! پنج بیت به مثنوی قبلیم اضافه کردم تا بهتر بتونم احساساتم رو بیان کنم. در ضمن مدتیه که عضو سایت شعر نو شدم و در اونجا اشعارم رو گذاشتم میتونید به این آدرس مراجعه کنید.: http://www.shereno.com/
بازوان پرتوانم بسته است
زانوان دیدگانم خسته است
چشم سر شرمنده از چشم دلم
پای من درمانده از خشم دلم
با عبور لحظه ها دل، مرده است
از غم دل، قاصدک پژمرده است
سایه های غربت و غم می دوند
با سکوتم در پی هم می روند
سایه ها سهم منند از آفتاب
قسمت من یک غروب از ماهتاب
سهم من ازین جهان، درد است و بس
رنگ برگ زندگی، زرد است و بس
این غرورم در غروب دل شکست
کشتی احساس من در گل نشست
کاش دستانم رسد بر آسمان
تا بچینم غنچه ی رنگین کمان
غنچه ای با شهد گلهای بهار
دست در دستش گذارم بی قرار
شاد و خرم گردم از بوی بهار
بوی عشق و بوی وصل و بوی یار